تبلیغات
 ♥♥♥ تنهایی های من ♥♥♥
 ♥♥♥ تنهایی های من ♥♥♥



محبت مادر

ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن، پسر را از خواب بیدار کرد.
پشت خط مادرش بود، پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟
مادر گفت: ۲۵ سال قبل در همین موقع، شب تو مرا از خواب بیدار کردی فقط خواستم بگویم تولدت مبارک.
پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد.
صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت…
                            ولی مادر دیگر در این دنیا نبود...


جمعه 6 مرداد 1391 توسط sanaz | نظرات ()





sanaz

یه ضدحال دخترونه(خودم)
♣♦---ســـــــــــــ☻ــــــــوان لــــــــــــــ☺ــــاوا---♣♦
همراز عاشقونه
.:: ♠♥♦♣ ::.(احسان)
برای دل های گرفته
عکس!باحاله
دلنوشته های طناز و ایسون
ستایشم
من و بابام تو خونه(مرجان)
تقدیم به زیباترین عشقم
x(●̮̮̃•̃)xدیگه دخمله خوبی شدمx(●̮̮̃•̃)x
حرف های دلتنگی(لرد داداشم)
★☆.::CRazy FRogs::.☆★
فریاد بی صدا
دختران گوگولی
گرگ اجتماع
استاد روانــــــــــــــــــــی
دوباره میسازمت وطن
نیلوفر ابی مـــــــــرداب
عاشقونه

بازدیدهای امروز :
بازدیدهای دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :

RSS 2.0
Online User
onLoad and onUnload Example

کد قفل راست کلیک